قالب میهن بلاگ قالب میهن بلاگ download  قالب بلاگفا قالب وبلاگ قالب پرشین بلاگ اخلاق اسلامی قالب بلاگ اسکای


شب نشین عاشق
شب های عمرم یک به یک روز شدند و هنوز به امید طلوع نفس می زنم . . .
نويسندگان

\"بسم خالق ثانیه ها\"


* تو گفتی با من بمان آنان که رفتنشان را طاقت آوردم \"تو\" نبودند*


و من به تو گفتم: مدتی ست می خواهم خانه ای ترسیم نمایم که در خلوت سرد اتاقهایش دنیایم را با تو گرم گرم نقاشی کنم و در حیاط خانه ام درختی میکشم بسیار بسیار بلند شاید به بلندای قامت سرو مانندت و گلی خواهم کشید سرخ ، آری سرخ ، به سرخی لبان عاشقت و بر آسمان آن خانه رنگین کمانی می کشم به رنگینی روزهای شاد با هم بودن و آجرهای دلتنگی هایمان را یک به یک روی هم می گذارم و خانه ای می سازم از وجود نازنینت ، وجودی که روزی تسکین دلتنگی هایم باشد و زیر سقف خانه ی نقاشی ام وقتی در اسارت دوری ها و فاصله ها ، نبودن و ترسیدن ها ، ندیدن ها و نشنیدن ها هستم آنوقت است که بوسیدن لب های تو آزاد است ، لمس کردن و در آغوش کشیدنت آزاد است.
آری زیر سقف این خانه که می خواهم بکشم چشم ها را باید بست و ساعاتی تو را محکم تر در آغوش فشرد مدتهاست که چشم هایم را بسته بودم و به چنین خانه ای فکر می کردم ، میبینی نازنینم چقدر این خانه ی ما زیباست ؟ میبینی ؟ خانه ای که حتی بدون وضو وارد شدن در آن گناه کبیره ای است نابخشودنی.
ثانیه ها می رفتند و. . . همینطور خواب عاشقانه می دیدم از بودنهایمان ، از خانه ی عشق بازی هایمان ،خانه ای که هنوز ترسیمش نکرده بودم

ثانیه هایم یک به یک میمردند و تا خواستم دست به قلم ببرم ....... کسی فریاد زد...........های بیدار شو ...با توام ، خوابی ؟!!!
دلم گرفت ،آنقدر که مرگ را آرزو کردم.
\"زنگ نقاشی تمام شده بود و من هنوز خانه ی زندگی ام سقف نداشت !!!

[ ۱۳٩٠/۱٢/۸ ] [ ٩:٠٦ ‎ق.ظ ] [ جواد ]


در این خرابه ی متروکه تو که نباشی همه چیز مشکوک است بی تو حتی به خودم مضنونم نازنین و تا ابد زندانیم و محکومم به تنهایی و خسته از عکسهای یادگاریم و حتی از عکس خود فراریم بیا تا این خربه را شاد کنی تا دل غمگینم  شاد باشد ! ای غم و شادی من  ، روح آبادی من ، روز برگشت تو روز آزادی من است با تو از من دور است وحشت و دلشوره ای که همیشه هراسانم می کند نبودنت !

[ ۱۳٩٠/۳/۱٧ ] [ ٤:٤۸ ‎ق.ظ ] [ جواد ]

 

می خواستم امشب از لمس دستانت بنویسم ،ولی نمی توانم.انگار دسته ای از گیسویت که نه تاری از موهایت که دلم را به زنجیر کشیده است دستم را گرفته تا از گرفتن دستانت ننویسم.خودنویسم هم روی کاغذ نمی لغزد.

نمی دانم چه و چگونه بگویم.خود تار قلم به دست می گیرد و چه روان می نویسد: احساس من به تو عشق است،عشق،عشقی نه آنچنان که بخواهد با ابتذال یک هم آغوشی فروکش کند احساس مقدسی که مرا محکوم به پاک ماندن ابدی می کند.

گفته بودم که تو برای منِ تشنه، تابلویی با موضوع آب هستی و چه روشن پیداست که هیچ بوسه و در هم پیچیدن و هیچ تماس مهربانانه ی دستی چاره کار نیست، خوردن تابلو را می ماند بجای آب، و شاید همین است که دوست دارم ساعتها بنشینم و در خلسه ی گنگ چشمانت گم شوم.معبود من ، دوست داشتن تو دوست داشتن آب است و من تشنه ی آبم،من عشق را یافته ام معشوق بهانه است.

 

اشتباه نکن، ترسم از آتش نیست.چرا که خوب می دانم که لمس دستان یخ کرده ات چنان آتشی در دلم می اندازد که آتش را هم می سوزانم.بهشت را هم که خیلی پیش فدای غمزه ی پنهانت کرده ام.ترسم از رفتن توست.

تو باید بمانی.بارها گفته ام که باید افسانه شوی.آخر تو آنقدر زیبایی که تا ابد هرکس نشانی از جمال معشوقش را در تو خواهد کرد و آنقدر خوبی که تمام معشوقهای نیامده را هم شرمنده کنی. و من خوب می دانم که با لمس کردنت می روی، ویس رفت ولی لیلی ماند، من می سوزم تو بمان.

از موهایت نوشتم؛تو خوب می دانی که چقدر دوستشان دارم ،بارها از حسرت نوازششان گفته ام و این که می خواهم با شانه ای از جنس خود آرام آرام شانه ام را از زیر بار  آشفتگی اش که هر بار آشفته ترم می کند رها کنم.اصلا مگر نگفتم  که شاعری،شاعری که شعرش نتواند مرا به دزدانه نگاه کردن گیسوی پریشانت بخواند به چه کار می آید.ولی نه،آن روسری کوچک صورتیت را بر ندارد،نگذار چشمانم را از خجالت چشمان خدا از تو بدزم.

مگر نه اینست که من وتو یک وجودیم و نه این که عشق آنقدر بزرگوارمان کرده است که حاضر نیستیم مثل دیگران در بستر معشوق بخوابیم.من و عشقم یک روحیم ما در هم می خوابیم.

نمی دانم،شاید روزی از پیکرم بیرون شوی و بروی پیش دوستت تا باز از این چند قدم فاصله شکایت کنی،درست عین نسیمی که تمام اتاق را معطر کرده و به دنبال روزنی به بیرون است،اشکالی ندارد ، برو ، من تو را به آزادی و عشق آینده ات بخشیدم ولی به پاس حسرت ابدیم از تو نسیم که هستی معطر بمان،تا ابد معطر بمان.  

 

کنار آشنایی تو آشیانه میکنم

فضای آشیانه را پر از ترانه میکنم

کسی سوال میکند برای چه تو زنده ای؟

و من برای زندگی تو را بهانه میکنم

 

  در حسرت ابدیت

  محمد جواد


[ ۱۳٩٠/۳/۸ ] [ ٤:٢٤ ‎ق.ظ ] [ جواد ]

امشب حالم خیلی بده !

چون تورو دوست دارم !

نه اشتباه نکن

چون تو رو دوست دارم حالم بد نیست

 

چون کسی رو که دوستش دارم ، پیشم نیست حالم بده !

[ ۱۳٩٠/۳/۸ ] [ ٤:۱٠ ‎ق.ظ ] [ جواد ]


این سوی زندگی من و تو هستیم و آن سوی دیگر سر نوشت !

این سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت این عشق !

به راستی آخر این داستان چگونه است ؟

سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگی مان ؟

امید دارم هر چه باشد

همان باشد که تو می خواهی

که آرزوی من تنها آروزی قلبی توست عزیزکم

و خوشبختی تو !


حروف انگلیسی متحرک                        +          

 

می خواهم امشب از ماه قول بگیرم که هر وقت دلم برایت تنگ شد

 

در دایره حضورش تو را به من نشان دهد

 

می خواهم امشب با رازقی ها عهد ببندم

 

هر وقت دلم هوای تو را کرد

 

عطر حضور مهربان تو را با من هم قسمت کنند

 

می خواهم امشب با دریای خاطره ها قرار بگذارم

 

که هروقت امواج پر تلاطم یادها خواستند قایق احساس مرا بشکنند

 

دست امید و آرزوی تو مرا نجات دهد

 

می خواهم امشب با تمام قلب هایی که احساس مرا می فهمند و می شنوند

 

پیمان ببندم که هر وقت صدای قلب بی قرار م را هم شنیدند

 

عشقم را سوار بر ضربانهای بی تابی به تو برسانند


[ ۱۳۸٩/۱٠/٢٢ ] [ ٧:٥۸ ‎ب.ظ ] [ جواد ]

غروب بود.
صدای هوش گیاهان به گوش می آمد.
مسافر آمده بود
و روی صندلی راحتی، کنار چمن
نشسته بود:
     «دلم گرفته،
     دلم عجیب گرفته است.
     تمام راه را به یک چیز فکر می کردم
     و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد.
     خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
     چه درد های عجیبی!
     و اسب، یادت هست،
     سپید بود
     و مثل واژه پاکی، سکوت سبز چمن زار را چرا می کرد.
     و بعد، غربت رنگین قریه های سر راه.
     و بعد، تونل ها.
     دلم گرفته،
     دلم عجیب گرفته است.
     و هیچ چیز،
     نه این دقایق خوش بو، که روی شاخۀ نارنج می شود خاموش،
     نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست،
     نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
     نمی رهاند.
     و فکر می کنم
     که این ترنم موزون حزن تا ابد
     شنیده خواهد شد.»

از ادامه مجموعه شعر مسافر
«سهراب سپهری»

[ ۱۳۸٩/۱٠/٢۱ ] [ ۱:٤٥ ‎ق.ظ ] [ جواد ]
قشنگ ترین جمله ی عاشقانه یا عارفانه یا از اون جمله هایی که آدم هنگ می کنع که شنیدید چی بوده؟سوال
و از کی؟

سوال
مثل:
دکتر علی شریعتی:

اسمم را پدرم انتخاب کرد فامیلیم را جدم دیگر بس است راهم را خودم انتخاب می کنم
دکتر علی شریعتی

...

من در کشوری زندگی میکنم که زبانش پارسی است اما به آن فارسی میگویند چون عربی ( پ ) ندارد

...

حالا نوبت شماست...

[تصویر: (12).gif]اکنون سَــــَــــَــــَــــَــــَــــَــــَــــَــــَــــَر[تصویر: (112).gif]

[ ۱۳۸٩/۱٠/٢٠ ] [ ۳:۱٢ ‎ق.ظ ] [ جواد ]

“دریافته ام که خداوندی که به رغم این جهان فانی ، جاودانی است، در اشیا حضور ندارد ، بلکه در عشق است که حضور دارد.

” آندره ژید

************

شاید به همین خاطر این روزها مردمان نه خدایی دارند و نه عشقی…

[ ۱۳۸٩/۱٠/۱۳ ] [ ٤:٠۱ ‎ب.ظ ] [ جواد ]
درباره وبلاگ

از هول حرامیان و شیهه ی اسبان بی سوار __کلیدم از دست ___فرو افتاد ___میان تاریکی ___از آن زمان ___صندوق بزرگ داراییم (طلسم شعرم)را ___بر دوش می کشم ___همه جا !
موضوعات وب
امکانات وب
كليك كنيد تا معجزه ان را در سايت خودتان ببينيد